|
با بخش آگهی تماس بگیرید تا کیهان لندن امکان برقراری ارتباط با مخاطبان شما را در سراسر جهان فراهم آورد |
تأسیس در تهران سوم خرداد 1321 تأسیس در لندن اول ژوئن 1984 kayhanonline-London |
برای کیهان خودتان عکس و خبر بفرستید نظر خود را با ما در میان بگذارید نه تنها خبر بلکه لابلای سطور را در کیهان لندن بخوانید کیهان لندن را مشترک شوید تا همراه هفتگی و همیشگی شما باشد |
| بهمن 1388 |
|
با پستچی و ستون پست کیهان لندن مکاتبه کنید بگویید و بشنوید بپرسید و پاسخ بگیرید
|
احمد احرار
ولایت فقیه، بحث حوزوی یا سیاسی؟
سابقۀ تاریخی بدعتی که ابتدا برای خدمت به پادشاهان ابداع و سپس به حربهای
برضد سلطنت تبدیل شد
وقایع اخیر ایران بار دیگر، و این بار جدّیتر از هر زمان، موضوعیت و
مشروعیت «ولایت فقیه» را زیر علامت سؤال برده است.
رژیم، در تبلیغات وسیع منبری و رسانهای بر این ادعا تأکید میورزد که
التزام نسبت به ولایت فقیه تکلیف شرعی است و استنکاف از آن خشم خدا و عذاب
آسمانی را موجب میشود.
مقالهای که در شماره 688 کیهان (پنجشنبه 11دیماه 1376) بهچاپ رسید،
سابقۀ تاریخی ولایت فقیه را که بدعتی است در شریعت و ریشهگرفته از رقابت و
گاه رفاقت دیرینۀ روحانیت و سلطنت (حتی در دورۀ قبل از اسلام و زیادهخواهی
مغان زرتشتی) بهطور ساده و خلاصه توضیح میدهد
که در شرایط و احوال کنونی
به دوبارهخواندنش میارزد.
خیر! پذیرفتنی نیست که بحث ولایت فقیه یک بحث حوزوی و منحصراً در حیطه تخصص
و صلاحیت فقهاست.
این
بحث در زمان حاضر یک بحث سیاسی است و همگان حق دارند دربارۀ آن تأمل و تفحص
کنند. اگر در هنگامۀ انقلاب و تغییر رژیم فرصت تأمل کافی در مورد «ولایت
فقیه» وجود نداشت و تنور آنچنان داغ بود که آیتالله خمینی توانست نانی
چنین بچسباند و در سفرۀ ملت بگذارد دلیل نمیشود که ایرانیان تا قیامت آن
را بخورند و دم برنیاورند.
«ولایت فقیه» برخلاف آنچه ظاهرش نشان میدهد و امروزه از مفهومش استنباط
میشود، در اساس اقدامی برضد سلطنت یا حتی بهمنظور محدود کردن قدرت سلاطین
نبوده است. برعکس، ابتدا پیشکشی بود از طرف فقها به سلاطین برای تحکیم
پایههای اقتدار و تنفیذ مشروعیت ایشان.
عنوان «ولایت فقیه» را اول بار حاج ملا احمد نراقی (1245ـ1185هـ ق) در
قواعد کلیه فقهیّه بهکار برده است لکن سابقه امر را در زمانی دورتر، یعنی
اوایل عهد صفوی باید جست و جو کرد.
صفویه حکومت خود را بر اساس رقابت و ضدیت با آل عثمان بنا نهادند ولی از
آنجا که اقوام ایرانی اکثراً سنّیمذهب بودند تحکیم این حکومت نوبنیاد شیعی
تنها با شمشیر ممکن نبود. دولت صفوی برای تحکیم پایههای اقتدار خود و
رویارویی با سلاطین عثمانی که خود را جانشین پیامبر و خلیفۀ اسلام
میشمردند به حمایت مردمی نیاز داشت و این امر مستلزم آن بود که اولا آیین
تشیع هرچه بیشتر در قلمرو این دولت گسترش پیدا کند و ثانیاً شیعیان (اعم از
آنها که پدر در پدر شیعه بودند یا آنان که برحسب ضرورت و مصلحت از تسنّن
میگسستند و به تشیع میپیوستند) پادشاه را جانشین امام و متابعت از او را
تکلیف شرعی بدانند.
در مقابل دستگاه «خلافت»، ناگزیر میبایستی از پایگاه «ولایت» عرض وجود
کرد.
این را هم یادآور باشیم که طی چندین قرن زد و خورد و درگیری میان شیعه و
سنی، بر اثر اقتدار سلاطین و حکمرانان سنی مذهب و قوت یافتن علمای اهل تسنن
و فشارها و آزارهایی که بر شیعیان وارد میآمد، حوزههای درس و بحث شیعه در
ایران برچیده شده بود و علمای معتبر امامیه عموماً در عتبات و جبل عامل
(لبنان) سکونت گزیده بودند. شاه طهماسب صفوی شیخ نورالدین علیبن عبدالعالی
کرکی معروف به محقق ثانی را از جبل عامل به پایتخت خود (قزوین) فراخواند و
به نواحی تحت فرمان دولت صفوی نوشت که محقق کرکی نایب امام است و اهل این
مملکت باید فرامین و احکام او را ـ که تالی احکام امام و پیغمبر است ـ
اطاعت کنند. بسیاری از امور دیوانی و برقراری مالیاتها در زمان شاه طهماسب
برحسب احکام محقق کرکی صورت پذیرفته است. با این تدبیر شاه طهماسب میخواست
حکومت خود را مشروعیت بخشد و در حقیقت شاه بود که فقیه را به خدمت گرفت و
فقاهت را وسیلۀ پیشرفت سیاست خود قرار داد.
محقق کرکی نظریه «نیابت» را عنوان کرد بدین قرار که در زمان غیبت امام،
نیابت وی به فقیه صالح میرسد و در جمیع اموری که قابل نیابت باشد فقیه
جامع شرایط نایب و جانشین امام خواهد بود. شاه طهماسب نیز این نظریه را، بی
آنکه مستلزم گذشتن از تاج و تخت و سپردن حکومت به «نایب امام» باشد، برحسب
ظاهر پذیرفت. او شیخ را اصلح از خود برای حکمرانی و خود را یکی از اتباع
شیخ قلمداد میکرد و مدعی بود که با اجازۀ شیخ سلطنت میکند. در حقیقت،
برای ترویج آیین تشیع و کوتاه کردن دست سنّیان از کارها، شاه به چنین شریکی
در سلطنتش نیازمند بود.
بعد از آن که ارکان دولت صفوی استوار شد دیگر پادشاهان صفوی احتیاج نداشتند
«اجازه» سلطنت از فقها بگیرند یا به نیابت آنها حکومت کنند. پس از آن نیز
با تسلط افغانها و ظهور نادر و حکمرانی افشاریه و زندیه، مدتها بساط فقه
و فقاهت در ایران از رونق افتاد تا آن که قاجاریه بر سر کار آمدند و آنان
نیز به جهت کسب مشروعیت و جلب قلوب عامه و محکم کردن اساس حکومتشان راه و
روش صفویه را برگزیدند یعنی ترویج تشیع و متکی ساختن قدرت حکومت به مذهب.
بدین گونه است که در دورۀ فتحعلی شاه، از سر نو مسأله «نیابت فقیه» مطرح
میشود و این بار با عنوان «ولایت». علمای این عهد هیچکدام داعیه سلطنت و
حکومت نداشتند و هدفشان از تفسیر «العلماء ورثهالانبیا» برای اثبات و
تبیین ولایت فقیه، سلب حقوق حکمرانی یا محدود کردن اقتدار پادشاه وقت نبود.
برعکس، بهمنظور تنفیذ قدرت شاه و مشروعیت بخشیدن به فرامین و احکام دولتی
بود که چنین بحثی را پیش کشیدند و در عین حال که شریک قدرت شدند مذهب را
پشتوانۀ سلطنت قرار دادند.
فتحعلی شاه، بهتقلید از شاهطهماسب، حکومت را حق علما قلمداد کرد و از شیخ
جعفر نجفی (کاشفالغطاء) اجازه گرفت که بهنیابت او سلطنت کند. حاج ملا
احمد نراقی و میرزای قمی و شیخ جعفر نجفی و اغلب فقهای این عصر با فتحعلی
شاه بهترین روابط را داشتند و در سایۀ اتفاق با او به نفوذ و اقتدار
بیسابقه دست یافتند. بهعبارت دیگر، ایران اسلامی در دورۀ قاجاریه شیوۀ
حکومتی پادشاهان اروپا را در قرون میانه اقتباس کرد که قدرت بین دستگاه
سلطنت و کلیسا تقسیم میشد. پادشاهان شمشیر خود را در خدمت کلیسا قرار
میدادند و کشیشان، متقابلا، سلطنت ایشان را تبرّک و تقدیس میکردند.
پس، مسأله «ولایت فقیه» از اصل و اساس چیزی جز یک ابداع سیاسی با پوشش
مذهبی نبوده است. نهایت این که ابتدا، تا زمانی که بین سلاطین و علما روابط
دوستانه برقرار بود و نفع مشترکشان اقتضا داشت یکدیگر را متقابلا و
متضامناً حمایت کنند، این ابداع در جهت تقویت سلطنت و تنفیذ پادشاهان
بهکار میرفت. روزی که بین سلطنت و روحانیت شکاف افتاد، از آن تیشهای
ساختند برای زدن به ریشۀ سلطنت.
از شکست لشکر اسلام در جنگ ایران و روس تا درگیری محمدرضاشاه با «حوزه» و
«روحانیت» پس از رفراندوم ششم بهمن 1341 هیچ بحثی از ولایت فقیه در میان
نبود. وقتی که سر شاخ شاه با روحانیون بند شد و محمدرضاشاه تصور کرد زمانی
رسیده است که پای در جای پدرش بگذارد و بند ناف حکومت را با حوزه قطع کند،
آیتالله خمینی به دستیاری آیتالله منتظری و برخی دیگر از فقها، مسألۀ
فراموش شدۀ «ولایت فقیه» را تجدید عنوان کرد و در برابر کسانی قرار داد که
میپرسیدند اگر سلطنت از میان برود چه نوع حکومتی باید جایگزین آن گردد؟
چنین پاسخی ابتدا آن قدر دور از ذهن بود که کمتر کسی
آن را جدی گرفت. بهیقین، حتی مهندس بازرگان هم زمانی که فرمان تشکیل دولت
موقت را از آیتالله خمینی دریافت کرد گمان نمیبرد که دولت او مباشر تأسیس
نظام حکومتی مبتنی بر اصل ولایت فقیه خواهد شد. از همین رو، با وجود
آن که اصل ولایت فقیه از تصویب مجلس خبرگان
گذشت و در قانون اساسی جای گرفت، بازرگان تا زنده بود میگفت این قبایی است
که به قامت خمینی بریدهاند و بهعبارت دیگر، بعد از خمینی هرکس این قبا را
بپوشد بر تن او گشاد خواهد بود.
دست کم در این مورد مهندس بازرگان درست پیشبینی کرده بود. بحثهایی که
اینک درباره «ولایت فقیه» جریان دارد ـ و قابل ناچیز گرفتن یا سرپوش گذاشتن
نیست ـ ریشه از بیریشگی این اصل میگیرد و عدم انطباق آن با مقتضیات زمان.
این بحث حوزوی نیست؛ یک بحث سیاسی است. بحثی است مرتبط با سرنوشت سیاسی
کشور و مآلا سرنوشت عموم مردم و حق همگان است که دربارۀ آن حرف بزنند و نظر
بدهند.
□□□ اشتراک کیهان: کیهان را مشترک شوید |
| © Kayhanlondon 2000-2010U.K. London |